........
خوشبختي در سه چيز است:
فراموش کردن گذشته
غنيمت شمردن حال
اميدوار بودن به آينده



نوشته شده در 22/9/1388ساعت11:53 توسط دختر مهربون | لینک ثابت || - نظر(1) -
وقتی نگاهم می کرد تمام وجودم می لرزید . تنها کسی بود که مرا اينگونه عاشق كرد. دلم مي خواست بدونه كه چقدر دوستش دارم.
اما او هميشه بامن سرد و رسمي بود . به خاطرش به علاقه خيلي ها پشت كردم اما بازهم..................
يك روز به هم برخورد كرديم، ازم دعوت كرد، احساس خوبي داشتم .اون روز خيلي حرف زديم، اما اين بار هم سرد و رسمي........
سالها گذشت درسمان هم تمام شد.
آخرين باري بود كه مي ديدمش، يعني مي دانستم كه اين آخرين بار است .آخرين حرف ما فقط يه نگاه بود ......و درآخر گفت خدانگهدار......
من رفتم و او رفت من با انديشه او و او با انديشه فرداها!!!!!
زماني گذشت!!!
با خبر شدم كه ازدواج كرده . مي گفتند او ديگر شاد نيست.نميدانستم چرا؟
من به تنهايي خود فكر مي كردم...
سالها گذشت. او را ديدم!! اين بار جسم بي روحش را در مراسم خاك سپاريش!!
.. سردي جسمش مرا ياد سخنانش مي انداخت حرفهايي سرد و بي روح....ديگرنخنديدم
........ از او هيچي به يادگار نداشتم جز يك نگاه
بدستم رسيد؟!!!! دفتر خاطراتش
دفتر خاطراتش بدستم رسيد.... با اندوهي فراوان آن را ورق زدم .آخرين نوشته اش مربوط به آخرين ديدارمان بود.......... خواندم نوشته را:
امروز براي آخرين بار ديدمش... چقدر زيبا شده بود،،، هم زيبا بود، هم مهربان. وقتي نگاهم مي كرد ،دلم مي لرزيد. برق نگاهش نگذاشت بگويم كه!
چقدر دوستش دارم!!!!!
من ديگر به تنهايي خود فكر نمي كنم ... به غروري مي انديشم كه فاصله را رقم زد ........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.
نوشته شده در 18/9/1388ساعت11:41 توسط دختر مهربون | لینک ثابت || - نظر(0) -
نمی خواهم بمیرم٬ با که باید گفت ... ؟
کجا باید صدا سر داد ؟
زیر کدامین آسمان ؟
روی کدامین کوه ؟
که در ذرات هستی ره برد توفان این اندوه ...
که از افلاک عالم بگذرد پزواک این فریاد ...
کجا یاید صدا سر داد ... ؟
اگر زشت و اگر زیبا
اگر دون و اگر والا
من این دنیای فاتی را
هزاران بار از دنیای باقی دوست تر دارم ...
جهان بیمار و رنجور است
دو روزی را که بر بالین این بیمار باید زیست٬
اگر دردی ز جانش برندارم٬ ناجوانمردی ست
نمی خواهم بمیرم تا محبت را به انسان ها بیاموزم
بمانم تا عدالت را برافرازم٬ بیفروزم
به پیش پای فردا های بهتر گل بر افشانم
چه فردایی ... چه دنیایی ... !
جهان سرشار از عشق و گل و موسیقی و نور است .
نمی خواهم برم٬ ای خدا !
ای آسمان !
ای شب !
نمی خواهم
نمی خواهم
نمی خواهم
مگر زور است ... ؟
.
.
.


نوشته شده در 30/8/1388ساعت02:34 توسط دختر مهربون | لینک ثابت || - نظر(3) -
این متنه زیبارو یه ناشناس برام ارسال کرده ممنون دوست ناشناخته من:
[آسمان آبی بود.آفتاب نور گرم خود را به همه جا می تاباند.برایم از عشق گفتی و من از پشت عینک دودی ات چشمانی مهربان و فصلی روشن را تجسم کردم و امروز که هوا بارانیست،تو از جدایی حرف میزنی و من در چشم های نا مهربانی که برایم غریبه اند،آشنایی را می بینم که به سادگی آفتابی ام می خندد...]
نوشته شده در 30/7/1388ساعت12:41 توسط دختر مهربون | لینک ثابت || - نظر(1) -
دیروز گذشته است؛آینده ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.
لحظه حال تنها فرصتی است که برای ابراز عشقت داری. مراقب عزیزت ومحبوبت باش

( ادامه مطلب )
نوشته شده در 15/7/1388ساعت11:08 توسط دختر مهربون | لینک ثابت || - نظر(0) -
چه میشد که مرزی نمی بود
برای نثار محبت
و انسان کمال خدا بود
چه میشد نبض شقایق
طپش های هر قلب عاشق
و عشق آخرین حرف ما بود
چرا نه ؟
چه میشد که دست من و تو
پل محکم عشق میشد، برای تمامی دنیا
و دنیا پر ازشوق پروانه ها بود
و جنگل ره آورد گل دانه ها بود
چرا نه؟
چه میشد که اندوه ما را شبی باد همراه می برد
و فردا هوایی دگر داشت
گل مهربانی به بر داشت
چه میشد که خواب گل سرخ
به رویای ما رنگ میزد و رویا همان زندگی بود
چرا نه؟
و دل شیشه غصه بر سنگ میزد
چه میشد که انسان عاشق
دلش بال پروانه ها بود
و با عشق می ماند، با عشق می خواند
وانسان کمال خدا بود
چرا نه؟
چه میشد که بلوغ ستاره
فضای شب تیره زندگی را
پر از شعر خورشید می کرد
چه میشد فروغ سپیده
کویر همه آرزوهای ما را
گلستانی از عشق و امید می کرد
چه میشد که هوهوی مرغ شباهنگ
دل صخره و کوه را آب می کرد و دریا حریم غم و غصه هاشو
گذرگاهی از اشک مهتاب می کرد
سلام اینو یه دوست ناز به اسم صالح برام فرستاده ممنون صالح جان زیباست
نوشته شده در 4/7/1388ساعت01:49 توسط دختر مهربون | لینک ثابت || - نظر(0) -
آسمان آبی بود.آفتاب نور گرم خود را به همه جا می تاباند.برایم از عشق گفتی و من از پشت عینک دودی ات چشمانی مهربان و فصلی روشن را تجسم کردم و امروز که هوا بارانیست،تو از جدایی حرف میزنی و من در چشم های نا مهربانی که برایم غریبه اند،آشنایی را می بینم که به سادگی آفتابی ام می خندد...]
ممنون دوست عزيز از متنت
نوشته شده در 25/5/1388ساعت10:15 توسط دختر مهربون | لینک ثابت || - نظر(1) -
تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد . او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد .
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد . اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود . از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: " خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟ "
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید : شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟ آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم .
وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم.چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است .
پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند .
نوشته شده در 20/5/1388ساعت04:05 توسط دختر مهربون | لینک ثابت || - نظر(0) -
سلام من ديگه نمي خواستم تو اين وبلاگ چيزي بنويسم چون درست از همون روز ساخت اون بلا هايي سرم اومد كه تقريبا داشتم به يقين مي رسيدم كه مهربوني مرده و براي اينكه به شما دروغ نگم نمي خواستم بنويسم اما ديشب كه تقريبا تا سحر بيداربودم به چيزايي رسيدم و اتفاقهايي به ذهنم رسيد كه مسير زندگي ام رو عوض كرد الان مطمئنم مهربوني نمرده فقط بايد چشامونو باز كنيم تا اونو ببينيم اول از همه دستهاي خداي مهربون ما رو احاطه كرده و بعد از اون هم اين خوانواده هستند كه چتر مهربوني شونو گستردند
نگاه كنيد نمي بينيد واقعا؟؟؟؟؟

نوشته شده در 10/5/1388ساعت04:17 توسط دختر مهربون | لینک ثابت || - نظر(2) -
امروز تولد وبمه اميدوارم كه در كنار هم روزايي به لطافت كلها رو داشته باشيم
نوشته شده در 5/5/1388ساعت10:17 توسط دختر مهربون | لینک ثابت || - نظر(1) -
درباره وبلاگ
![]()
فهرست اصلی
نویسندگان
نوشته های پیشین
آرشیو موضوعی
پيوندها
پیوندهای روزانه
صفحات وبلاگ
POWERED BY